![]() |
![]() |
|
| دریا طوفانی می شود، آرام می گیرد، اما هرگز نمی میرد. |
|
زمان های قدیم وقتی پای بشر به زمین نرسیده بود،فضیلت ها و تبا هی ها دور هم جمع شده بودند."ذکاوت" گفت: بیایید بازی کنیم،مثلا قائم باشک! "دیوانگی" فریاد زد :آره قبوله،من چشم می زارم! چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگرده همه قبول کردند.دیوانگی چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن:یک.....دو…..سه.....! همه به دنبال جایی بودند تا قائم بشوند."نظافت" خودش را به شاخ ماه آویزان کرد."خیانت" داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد."اصالت"به میان ابرها رفت و هوس به مرکز زمین رهسپار شد."دروغ" که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت،به اعماق دریا رفت!"طعم" داخل یک سیب سرخ قرار گرفت."حسادت"هم رفت داخل یک چاه عمیق. آرام آرام همه پنهان شده بودند و دیوانگی همچنان می شمرد:نود و دو…..نود و سه…..!اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.تعجبی هم ندارد پنهان کردن عشق کار سختی بود.دیوانگی داشت به عدد صد می رسید که عشق پرید وسط یک دسته رز و آرام گرفت. دیوانگی فریاد زد:دارم می آم…..همان اول کار تنبلی را پیدا کرد.بعد هم نظافت را و خلاصه نوبت به دیگران رسید،اما از عشق خبری نبود.دیوانگی دیگه خسته شده بود که حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش دیوانگی گفت:عشق پشت گل رز قائم شده.دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کند و آن را با قدرت به داخل گل های رز فرو برد.صدای ناله بلند شد،عشق از پشت شاخه ها بیرون آمد،دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود و از میان انگشت هایش خون می چکید.شاخه درخت چشم های عشق را کور کرده بود.دیوانگی که بد جوری ترسیده بود با شرمندگی گفت:حالا من چه کار کنم؟چطور جبران کنم؟عشق جواب داد:مهم نیست دوست من،فقط از تو خواهش می کنم از این به بعد یار من باش،همه جا همراه من باش،تا راه را گم نکنم..... و از آن روز تا همیشه "عشق"و"دیوانگی"همراه یکدیگر به احساس تمام آدم ها سرک می کشند.. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 10:40 توسط باران |
|
|
به شرطی که ببینی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منواز چشم تو می دید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادست نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جادست خداحافظ واسه این که نبندی دل به رویاها بدونی با تو و بی تو همینه رسم این دنیا خداحافظ همین حالا
اگه درختیمو سفید بختیم اگه تن آوریم و سبز و سختیم عوض نشو،رنگ نباز و نشکن حتی با دیدن شکستن من دلم می خواد مثل همیشه باشی برای من ساقه و ریشه باشی
روز ولنتاین به همه شما مبارک باشه. دیگه آپ نمی کنم. ممنونم از اینکه نوشته هام رو تحمل کردید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 19:45 توسط باران |
|
|
اینجا من تنها نشستم با خیالت لب دریا یاد تو مونده فقط برای من از همه دنیا انگاری قصه میگه صدای مهربون موجا میگه نیستی خالیه جای تو روی تن شنها یادمه قصر شنی رو که با هم ساخته بودیم توی قصرمون دوتا عاشق و دل باخته بودیم توی باغچش گلای قشنگ کاغذی می کاشتیم ما که از مهر و محبت واسه هم کم نمی زاشتیم اما دریا با حسادت تو شب توفان و وحشت با خروش موجای سرد زد و اون قصرو خراب کرد ما با هم فریاد کشیدیم سر دریا داد کشیدیم ما با هم فریاد کشیدیم سر دریا داد کشیدیم بیا تا قصر شنی رو بسپریم به دست دریا توی آسمون دل ها برسیم تا اوج ابرها بیا برگرد خونه ای از عشق بسازیم تا دیگه زندگیمونو ما به این موجا نبازیم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 18:52 توسط باران |
|
|
مرا ببخش بی بی بی دل تو یعنی نم نم بارون رو تن قشنگ بیشه یه طلسم عاشقونه که می مونه تا همیشه تو صدای خندهامی یه طنین تو اوج رویا تو یعنی یه جای خلوت تو تلاطم یه دریا تو سکوت سرخ عشقی که پر از حرفای نابه می دونم هستی یه جایی اما دیدنت یه خوابه تو تبلور یه حسی التهاب دل تو سرما خنکای سبز سایه توی حرم داغ گرما تو صدای زنگ عشقی مهربونی و پر احساس دل تو آبی و ساده به بزرگی یه دریاست تو یعنی گم شده من که به وسعت نگاهم بی قرار دیدن تو عاشقونه چشم به راهم
let me rain my dear lets rain listen to my rain listen to my falling rain hey my spring come on and finish the fall of my heart finish this separation until you come I rain |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 21:6 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
قسمت نمیشه انگار دست تو رو بگیرم ،برای آخرین بار برای تو بمیرم ،گریه نکن که اشکات برای من یه درده ،تحمل غم تو منو دیوونه کرده
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
| پیوندها |
|
شبانه های عاشقی تا بیکران ستاره های چشمک زن عاشق نیستند مرد تنهای شب احرا تنهایی مرام عشقه غریبترین دختر بارون عشق مرده کاتالیزور |
|
RSS
|
